تبليغاتX
شاهراه باریک: زمان

شاهراه باریک: زمان

براي آن ها که عشق مي ورزند زمان را آغاز و پاياني نيست.

عجب!!

یه اتفاق عجیب!!! اینجا آپ شده!!

داشتم وبلاگ هارو چک می کردم دیدم همه اونایی که ول می کنن لااقل بک خداحافظی می کنن. منم گفتم یه حداحافظی بنویسم آبروداری کنم!!


خداحافظ

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 12:17  توسط حرارت زندگی  | 

وقت سر خاروندن

سلام به همه دوستان

فقط اومدم بگم من وقت سرخاروندن دارم

علت اینکه خیلی نمیام اینترنت اینه که فعلا کامپیوتر توی خونه ندارم ... انشاالله نمایشگاه کامپیوتر که برگزار بشه منم دوباره بر می گردم!

فعلا شاید تا یه مدت نیام ... مخلص همه دوستان هم هستیم

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 20:15  توسط حرارت زندگی  | 

خیرمقدم

ز خون عزیزترم نیست مایعی در تن

                                            فدای پای عزیزان اگر بیالایند ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 21:52  توسط حرارت زندگی  | 

یک روز بیادماندنی در آردا و پناهگاه!!!!

روزی مثل امروز بود که در دنیای آردا دقیقا وسط سرزمین میانه (همون طرفا دیگه با من بحث نکن!)ناگهان یک اتفاق نهیب افتاد! کودکی که آینده آردا در دستان او قرار نداشت!! ولی به اون ربط داشت متولد شد

بانوی حلقه ها بانو گالادریل یا یک چیزی تو همین مایه ها!! و این گونه بود که سرنوشت حلقه ها رقم خورد ... (نه بابا چیتوز حلقه ای چیه دیگه؟؟!! دارم خیر سرم کلاس ارباب حلقه ها می ذارم)

و دقیقا روزی مثل همین امروز بود که رون ویزلی از ته تغاری بودن خارج شد!! و یک شخص دیگر این منصب بزرگ را در پناهگاه بدست آورد. اون هم کسی نبود جز جینی ویزلی یکی از اعضای گروه ارتش دامبلدور و یا یه چیزی تو همین مایه ها!!

روزگار نو مبارک!

lady of the rings VS ginny

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 10:45  توسط حرارت زندگی  | 

گریه نکن ...

این منم ... نگام کن! خودمم .... همون همبازی بچگی هات ...

باور کن من راضیم. .. من به همون عروسک ها و اسباب بازی های زشت و خراب راضیم ...

فقط دیگه گریه نکن ... دیگه گریه نکن ... داداشی طاقت نداره ها ...

 

من همیشه اینجام ... همین کنار ...منو ببین ... همیشه هراهتم ... بهم نگاه کن! من همونم ... همون همبازی بچگی هات....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 19:53  توسط حرارت زندگی  | 

هرگز خم به ابرو نیار ...

زندگی به ما آموخت

                ۱۵ سال پیش

درد خود به زبان نیاریم

                   و زخم خود آشکار ننماییم

باشد تا آن که باید بداند بداند ...

"دلی سربلند و سری سربه زیر

                                   از این دست عمری بسر برده ایم"

                              

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 13:51  توسط حرارت زندگی  | 

بزرگتر می شویم!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 0:11  توسط حرارت زندگی  | 

در فراسوی این شاهراه باریک!!

عجب این زمان تند میگذره!! تا چشم به هم میذاری یک هفته میگذره! امروز فقط یه سر زدم به وبلاگ ببینم کسی کامنت جدید گذاشته یا نه که دیدم به! ۵ روز از آپم گذشته ... ببینم کسی راهی بلد نیست که این زمان را حداقل کندش کنیم اگه نمیشه متوقفش کرد؟؟؟

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:3  توسط حرارت زندگی  | 

دیر آپ کردن که بهتر از هرگز آپ نکردنه!!

سلام به شما. همین شمایی که الان جلوی کامپیوتر نشستی و داری با بی حوصلگی تمام وبلاگ منو چک می کنی که ببینی هنوزم مثل چند روز پیش بی سرو صداست یا زندگی توش جریان داره! همین شمایی که داری با موبایل ایرانسلت اینجا رو چک می کنی و هی زیر لب تکرار می کنی "از کی تاحالا؟؟"

نه شلوغ نمی کنم ... فقط چون یک مدت بسیار کوتاهی! آپ نکرده بودم گفتم رادیویی شروع کنم ... خلاصه همینقدر بگم همه چیز امن و امان است و بر وفق مراد. دو سه روزی میشه که امتحانای میان ترم شروع شده و منم که مرد کار و تلاش! از صبح علی الطلوع میرم سر کار تا بوق سگ که از دانشگاه بر می گردم ... البته اینجور زندگی که آدم فقط شب برای شام و خواب خونه باشه خیلی سخته و نمی ذاره آدم حتی به بازی کردنش برسه!!! ولی در عین حال یه احساس غروری به آدم دست میده که با خودت می گی "بابا مرد زندگی!!"

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 9:1  توسط حرارت زندگی  | 

عید الزهرا

یا فالِقَ الحَب    زِد فی مُهجَتِی شَقَفً  

  مِن حُبِّ فاطِمَةَ الّزَهراءِ مُوفُورا   و بَعلِها و بَنیها بَعدَ والِدِها

وَجعَل خَطائِی بِهِم یا رَبِّ مَغفُورا

        

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 1:2  توسط حرارت زندگی  |