پير بود، پير و نحيف، شايد بيش از هفتاد سال از عمرش گذشته بود،
لاغر بود، لاغر و خميده، گويا سالها كارش همين بود،
از بچگي با خودم فكر مي كردم چطور حاج حسن با اين جثه كوچك اين همه بار را يك جا بلند ميكند؟!
حالا من بيست ساله بودم، قوي و سرزنده، و حاج حسن خسته تر از هميشه،
نمي دانستم كه هنوز هم كار مي كند.
ديروز وسط ميدان ديدمش، نشسته بود كنار بار سنگيني كه مي بايست حمل كند،
شايد مي خواست امتحانش كند، مي خواستم ببينم آيا واقعا هنوز هم مي تواند چنان بار سنگيني جابجا كند؟!
ناگهان دستش را به دور بار انداخت و كلمه رمز را مثل هميشه به زبان آورد:
يـــــــــا علــــــــي!
حاج حسن با كوله بارش از من دور ميشد و من فقط نظاره اش مي كردم...

دوست همیشه همراه:
میان کتابهایم...وسایلم...پیش این و آن...گشتم اما نبود.غمگین شدم...جستجو بیفایده است...صدای یک نفر را شنیدم ...راهنماییم می کرد...راست میگفت. یک جا را از قلم انداخته بودم...خالیترین زاویه دلم را از قلم انداخته بودم.راست می گفت...آنجا بودم...


