تبليغاتX
شاهراه باریک: زمان

پير بود، پير و نحيف، شايد بيش از هفتاد سال از عمرش گذشته بود،

لاغر بود، لاغر و خميده، گويا سالها كارش همين بود،

از بچگي با خودم فكر مي كردم چطور حاج حسن با اين جثه كوچك اين همه بار را يك جا بلند ميكند؟!

 

حالا من بيست ساله بودم، قوي و سرزنده، و حاج حسن خسته تر از هميشه،

نمي دانستم كه هنوز هم كار مي كند.

 

ديروز وسط ميدان ديدمش، نشسته بود كنار بار سنگيني كه مي بايست حمل كند،

شايد مي خواست امتحانش كند، مي خواستم ببينم آيا واقعا هنوز هم مي تواند چنان بار سنگيني جابجا كند؟!

 

ناگهان دستش را به دور بار انداخت و كلمه رمز را مثل هميشه به زبان آورد:

يـــــــــا علــــــــي!

 

حاج حسن با كوله بارش از من دور ميشد و من فقط نظاره اش مي كردم...

 

 

دوست همیشه همراه:

میان کتابهایم...وسایلم...پیش این و آن...گشتم اما نبود.غمگین شدم...جستجو بیفایده است...صدای یک نفر را شنیدم ...راهنماییم می کرد...راست میگفت. یک جا را از قلم انداخته بودم...خالیترین زاویه دلم را از قلم انداخته بودم.راست می گفت...آنجا بودم...

+ نوشته شده توسط حرارت زندگی در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384 و ساعت 10:1 |

چند وقت اين سوال توي ذهنم بود « كي مي تونه باشه كه ما رو ميشناسه ولي ما نمي شناسيمش؟؟»

يك روز وقتي داشتيم از دانشگاه برمي گشتيم ازش پرسيدم: «تو نمي دوني اين دوست هميشه همراه كيه؟»

يك جوري نگام كرد. از اون نگاههاي هميشگي «عاقل اندر سفيه». جوابم را با يك سوال داد «يعني تو نمي دوني؟؟» نگاش كردم. توي چشماش ميشد همه چي رو خوند.

«تويــــــــــي؟؟؟؟ ولي تو كه هيچ وقت حوصله وبلاگ گردي نداشتي؟؟»

با خنده پاسخ داد « وبلاگ گردي نه! ولي بعضي از متون ارزش اينو دارن كه چندين بار خونده بشن»

و سپس در حالي كه به گنجشكي كه روي نزديكترين درخت در حال جيك جيك بود خيره شده بود گفت:

« هر آنچه از دل برآيد، لاجرم بر دل نشيند.»

 

 

**************

و اما دوست هميشه همراه:

« یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد
به وداعی دل غم دیده ما شاد نکرد
ما خیلی کوچکیم کوچک...کوچک کوچک...
اما دلهایمان بزرگ است گاه بیکران(بدون شک استثنا هم داریم)!
دلتان بیکران باشد
پاورقی
آدمها با یک خاصیت خلق شده اند...آن هم توانایی دوام آوردن کنار یکدیگر است.»

+ نوشته شده توسط حرارت زندگی در چهارشنبه بیست و یکم دی 1384 و ساعت 17:58 |
سلامی چو بوی خوش آشنایی  بر این مردم دیده روشنایی

نمی دانم چگونه آغاز کنم، همینقدر می دانم که نمی خواستیم متون زیبای دوست عزیزمان از دسترس دیگران دور بماند. شاید چون ارزششان بیشتر از این بود که فقط در کامنت وبلاگهای دیگر باشد.

از امروز تلاش خواهیم کرد رد پای دوست همیشه همراه را که در وبلاگهای دیگر بجا گذاشته در اینجا منعکس کنیم. البته تمام سعیمان را می کنیم که راضیش کنیم خودش برایمان متن بنویسد.

دوستي

و اما دوست همیشه همراه:

با تبریک
چیزی نمی گویم ... یعنی برای گفتن چیزی ندارم... هر چه را روح ضعیفم بی صدا ناله می کرد زیباتر ار آنچه تصور بشود گفته اید...تنها یک چیز را اضافه می کنم...من آن را می خواهم که خدا بخواهد...
پاورقی
بزرگی می گفت : به دوستت نزدیک باش به دشمنت نزدیکتر...
 

******************************

نگاهها صادق نیست ....دلها پاک نیست ....چشمها بیشرمند....اندوه هست و
غربت...و تنهایی...اما...
خدا هست ...پس زندگی کنید...تابعد.

+ نوشته شده توسط حرارت زندگی در دوشنبه نوزدهم دی 1384 و ساعت 22:28 |