مي گفت خيلي دوستش دارم، مي خواست خودشو از پشت بوم پرت كنه پايين فقط بخاطره اون! وقتي اونو ميديد دست و پاشو گم مي كرد، سرخ مي شد، به در و ديوار مي خورد و خلاصه حسابي گيج مي شد. همه فكر مي كردن واقعا عاشق شده ولي من فقط لبخند مي زدم، شايدم نيشخند!
بعد از چند ماه كه ديدمش ازش پرسيدم چه خبر از طرف؟؟ گفت اون جريان كه فراموش شده، از اون بهترشو پيدا كردم!! حدسم درست بود، عشق اين رفيق ما مثل عشق حاج علي به ماكسيما بود كه شب و روز كار كرد و زحمت كشيد تا يكي خريد ولي بعد دو ماه زد زير دلش و رفت يك تويوتا كمري خريد! وقتي ازش پرسيديم تو كه ديوونه ماكسيما بودي؟ جواب داد: اون مربوط به زماني بود كه هنوز تويوتا وارد نشده بود!
اما در عوض، يكي ديگه هم ميشناسم كه عاشقه! شش ساله كه عاشقه و هنوز هم پاي حرفش واستاده. شش سال پيش وقتي گفت دوستش دارم همه گفتن بچه نمي فهمه، اما من فقط لبخند زدم اما اين بار نه نيشخند! دو سال بعدش وقتي گفت هنوز دوستش دارم بازم همه گفتن جوونه، دو روز ديگه عاشق يكي ديگه ميشه، ولي من بازم فقط لبخند زدم، دو سال پيش بازم گفت دوستش دارم، اينبار گفتن اشكال نداره بره دانشگاه چندتا دختر ديگه ببينه نظرش عوض ميشه و من بازم لبخند زدم. چند وقت پيش بود كه بازم گفت هنوز دوستش دارم ولي انبار نه با خواهش بلكه با تحكم، با چشمهايي سرشار از اطمينان، واينبار ديگه كسي چيزي نگفت فقط همه به هم نگاه كردن و من اينبار از صميم قلبم لبخند زدم!

و اما دوست همیشه همراه:
یک بار خوندم.دو بار...ده بار...از دستم رفت.نمی دونم چرا؟اشکالی هست . یک جای کار می لنگه.آها ...پیداش کردم. (( تنهایی)). سردم شد.خدایا چرا؟ مگه معنی تنهایی رو نمی دونه؟!
تنهایی یعنی((محبت یکی دیگه رو به دوش نکشی.گرماش رو درون رگهات احساس نکنی و غمش گردنه گلوت رو نبنده.))
چرا اینو نوشته !؟چیزی راه گلوم رو بست.احساس سرما کردم...



