تبليغاتX
شاهراه باریک: زمان

يا مُقلِبَ القلوبِ والأبصار

 

يا مُدبِّر اللّيل و النّهار

 

يا مُحوِّل الحولِ وَ الأحوال

 

حوِّل حالنا إلي أحسنِ الحال

 

 

 

نفس باد صبا مشك فشان خواهد شد ** عالم پـير دگر بـاره جـوان خـواهد شد

ارغوان جــام عقيقي بسمـن خواهد داد ** چشم نرگس بشقايق نگران خواهد شد

 

 

+ نوشته شده توسط حرارت زندگی در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384 و ساعت 21:55 |

عشق پدر فرزندي، كلمه اي بظاهر ساده ولي سرشار از معني ...

فرزندي از گوشت و پوست خودت، آنهم نه يك فرزند معمولي، يك افتخار، يك سربلندي براي پدرش، يك جوانمرد واقعي، يك استاد مهربان، يك دوست، يك انسان ...

 

 و او خود شاهد بود كه چنين گلي در پيش چشمانش پرپر شد ...

 

او خود به چشم خويشتن ديد كه جانش مي رود ...

 

سخت است، فرزندي به آن عزيزي را آنهم در سن چهل سالگي، در اوج موفقيت، در قله زندگي، از دست دادن ... و او ديد، و گرييد اما هرگز از لبانش دور نشد:

 

الحمدالله رب العالمين، خدايا شكرت

 

سيزده سال با اين غم جانكاه زندگي كرد، سيزده سال در خفا گريه كرد كه چرا فرزندش، دلبندش زودتر از او به ديار دوست شتافت ...

شايد از همان ابتدا شوق رفتن داشت، اما بار امانت را نمي توانست رها كردن، چون او خود مانند فرزندش اسوه مردانگي و جوانمردي بود، پس سيزده سال با خون دل زيست و باغباني گلهاي نوشكفته فرزندش را برعهده گرفت ...

تا يك سال پيش، در اربعين گذشته، وقتي ديگر طاقتش طاق شده بود گفت:

 

مرتضي جان، آغوش بگشا كه پدرت ز سفر مي آيد ...

 

father and the son

 

بازا و دل تنگ مرا مونس جان باش

وين سوخته را محرم اسرار نهان باش

آن يار كه گفتا به توام دل نگرانست

گو ميرسم اكنون بسلامت نگران باش

 

+ نوشته شده توسط حرارت زندگی در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384 و ساعت 12:14 |

و يك سال ديگر هم گذشت، يك آبادي ديگه هم از راه زندگي را رد كردم،اما اينكه اين آبادي كوره دهات بود يا يك شهر بزرگ خيلي مهم نيست، هر چي كه بود گذشت، پربار يا كم بار همش تجربه اي شد تا سال جديد را بهتر از قبل شروع كنم ...

و اما سال جديد، مطمئنم كه سال واقعا جديدي را پشت سر خواهم گذاشت ...

سال جديد سالي پر از شادي و موفقيت خواهد بود اگر از تجربيات گذشته ام حداكثر استفاده را بكنم و توكل به خدا رو فراموش نكنم ...

در سال جديد سعي خواهم كرد متحول شوم، هم تحول عاطفي، هم تحول فكري، هم تحول شغلي و هم تحول درسي!

در سال جديد سعي خواهم كرد بجاي اينكه در صحنه بازي كنم توي پشت صحنه پررنگ تر باشم ... سعي خواهم كرد بجاي ادعا كردن و كلاس گذاشتن، بجايي برسم كه احتياجي به ادعا نداشته باشم ...

در سال جديد سعي خواهم كرد از فرصت بزرگ كار كردن با ديويد ( بعدا حتما در موردش توضيح ميدم!) حداكثر استفاده را بكنم و ياد بگيرم چطور يك گروه بزرگ را مديريت كنم ....

در سال جديد سعي خواهم كرد خودم باشم، بجاي اينكه خودمو خونسرد و بي اعتنا جلوه بدم، اين صفات را در خودم بالفعل كنم به معناي واقعي ...

و در سال جديد سعي خواهم كرد فراموش نكنم كه ديگر فقط متعلق به خودم نيستم و كسان ديگري هم در زندگيم وارد شدند كه خيلي به توجه من نياز دارند و من به توجهشون ...

 

نو بهار است در آن كوش كه خوشدل باشي

كه بسي گل بدمد باز و تو در گل باشي

من نگويم كه كنون با كه نشين و چه بنوش

كه تو خود داني اگر زيرك و عاقل باشي

چنگ در پرده همين ميدهدت پند ولي

وعظت آنگاه كند سود كه قابل باشي

در چمن هر ورقي دفتر حالي دگر است

حيف باشد كه زكار همه غافل باشي

نقد عمرت ببرد غصه دنيا بگزاف

گر شب و روز در اين قصه مشكل باشي

گر چه راهيست پر از بيم ز ما تا بر دوست

رفتن آسان بود ار واقف منزل باشي

حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد

صيد آن شاهد مطبوع شمايل باشي

 

 

+ نوشته شده توسط حرارت زندگی در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 و ساعت 22:50 |

بازم یک متن از دوست همیشه همراه:

 

ميان جمع بودم . آرام و بي صدا . همه مي گفتند و مي خنديدند . اما من ساكت بودم . ناگهان ... چيزي به دلم ريخت . ويران كننده . مثل سيلي كه همه چيز را با خود مي برد و نابود مي كند . ياد ساعتهاي مصريان قديم افتادم . آنها يك پيمانه كه در كفش روزنه اي داشت را روي يك ظرف آب مي گذاشتند و آب قطره قطره وارد آن ميشد . هنگامي كه پيمانه پايين مي رفت يك ساعت گذشته بود . همينطور بود . انگار ساعتي گذشت و دلم پايين رفت . هري ريخت . نمي دانم چه شد . فقط غم بود . غمي هول انگيز از منبعي نامعلوم . بر لبم آمد .

        چه طالع دارمي كز آسمان هر كاروان غم      كه آيد بر زمين جز بر دل من بار نگشايد

 

اين ديگر چيست ؟ چه جور هجومي است كه هر مقاومتي را در هم ميشكند . چه طور افيوني است كه هر نيرويي را زمين گير مي كند . شايد...شايد غم...حتما همين است . اما چرا حالا ؟ اينجا ؟

        ديگران قرعه قسمت همه بر عيش زدند         دل غمديده ما بود كه هم بر غم زد

 

ساعتي گذشته . نخير . ول كن نيست . حواسم را از دست داده ام . اطرافم را درك نمي كنم . احساس نمي كنم . نمي فهمم ديگران چه مي گويند . از زنده ها دور شده ام . .. كورسويي مثل يك جرقه كه در تاريكي بجهد در دلم درخشيد . بيتي از لسان الغيب در نظرم آمد

       گفتم خوشا هوايي كز باد صبح خيزد                گفتا خنك نسيمي كز كوي دلبر آيد

 

به او نگاه كردم . لبخند زدم . لبخند زد . چه لبخند شيريني . به جانم نشست . تمام شد . انگار اين لبخند دستم را گرفت . مثل اشكي كه چشم را مي شويد غمم را شست . مانند فرشته اي كه با جادوگر پير درافتاده طلسمش را شكست . صد ملك دل به نيم نظر مي توان خريد . به عالم زنده ها برگشتم . غم مثل رنگ آدمي وحشت زده پريد . تمام شد ...رفت .

+ نوشته شده توسط حرارت زندگی در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384 و ساعت 16:11 |

بالاخره دوست همیشه همراه قبول کرد و برامون یک متن فرستاد که ملاحظه می کنید:

 

آرام و بي صدا در آغوشش بود . نفس به شماره مي كشيد . پس خواب بود . زحمت باز كردن چشمهايش را به خودش نداد . در آغوش فشردش . به لطافت نوازشش كرد . پيشاني بلند . بيني كوچك . لبان قيطاني . چانه اي گرد . پنجه در گيسوانش انداخت . از نوازش خرمن پيچ در پيچ موهايش لذت مي برد . با خودش گفت :مثل قبلي . رويايي . از همان عطر هميشگي استفاده كردي . الان هم بيداري اما آرامي تا نوازشت كنم . اي كاش اين لحظه نمي گذشت . اي كاش هيچ گاه از من جدا نمي شدي . اي كاش هنوز زنده بودي . اي كاش !! .

 خون در رگهايش يخ زد  . نفسش ايستاد . تو ... او دو سال است كه مرده ! پس اين ؟ جرات نكرد چشمانش را باز كند . دوباره لمسش كرد . نه . كسي هست . يك نفر ديگر در تختخواب... خودش را با شدت عقب كشيد . از تخت پايين افتاد و به زمين خورد . نفس نفس ميزد . قلبش در جايش بند نمي شد . اگر دستانش به كمك نيامده بودند بي شك قلب سينه را شكافته بود . خواست بلند شود اما پاهايش فرمان نبردند . خودش را به روي تخت كشيد اما... كسي اينجا نيست ! بالش و لحاف هم نيست . هيچي . وقتي به خانه برگشته بود انقدر از هفده ساعت كار ممتد خسته بود كه حتي لباسهايش را نكنده بود و يك راست خودش را روي تخت پهن كرده بود .

عرق سردي به پيشانيش نشست .. من لمسش كردم ! .. نگاهي به دستانش انداخت . مور مور مي كردند. يك موي بلند لاي انگشتانش . بي شك موي او بود . بارها و بارها گيسوان او را لمس كرده بود . حتما در تختخواب ... اما امكان ندارد . مدتي پيش تختخواب را عوض كرده بود و اتاق خواب و ... حتي خانه اش را پس از مرگ او عوض كرده بود . دوباره عقب جهيد و كشان كشان خودش را از تخت دور كرد و  به ديوار اتاق چسبيد . نفسش بالا نمي آمد. قلبش هم نميزد . بي شك اين قلب بي صدا در گلو گير كرده .. خدايا چه اتفاقي افتاده ؟ ديوانه شده ام . ارواح دوره ام كرده اند يا عزراييل سراغم آمده ؟ چه شده ؟ ..

به اتكاي ديوار از جايش بلند شد . مي خواست از اتاق خارج شود . بايد هرطور شده از اين وحشت بي اتنها دور شد . بايد اين طلسم بي رحم را شكست . بايد از دست اين شياطين بي شرم گريخت . پاهايش هنوز لا قيد بودند و گاهي مسيرشان را خودشان انتخاب مي كردند . سرش هم تاب مي خورد و راه را نميافت . بويي به مشامش رسيد . بوي عطر بود .  يك عطر آشنا . از ... از خودش بود . از تن خودش . تمام وجودش بوي عطر مي داد . عطر او !! چشمانش سياهي رفت و به زمين افتاد ...

 

+ نوشته شده توسط حرارت زندگی در یکشنبه هفتم اسفند 1384 و ساعت 13:43 |

«نه حرف نزن! اي نامرد! چطور تونستي؟ خجالت نمي كشي؟ من به تو اعتماد كردم! اينه جواب دوستي من؟ اصلا مگه من همقد توام كه با من شوخي مي كني؟ ميخواستي خودتو نشون بدي؟ خيالت راحت شد؟ ناسلامتي من چند تا پيرهن بيشتر از تو پاره كردم! آخه تو عشق مي فهمي؟ تازه بدوران رسيده! چهارتا كلمه عاشقونه نوشتي جوگير شدي؟ برو برو كه نمي خوام ببينمت! يك لحظه ديگه اينجا واستي چنان ميزنم توي دهنت كه يكي از من بخوري يكي از ديوار! ديگه با من از اين شوخي ها نكني ها!»

 

خلاصه گفتم و گفتم و يك لحظه هم بهش فرصت ندادم كه از خودش دفاع كنه! اصلا حق دفاع نداره! مي خواست پاشو از گليمش دراز تر نكنه!

كلاهشو گذاشت سرش و فقط يك جمله بهم گفت: « توي عشق پيرهن پاره كردن مهم نيست، مهم اينه كه پيرهنتو چقدر بتوني نگهش داري و از دستش ندي!»

و من هنوز دارم به اين حرفش فكر مي كنم ...

 

 

و برای دوست همیشه همراه:

 

اگر مرد عشقی کم خویش گیر ** و الا ره عافیت پیش گیر

+ نوشته شده توسط حرارت زندگی در چهارشنبه سوم اسفند 1384 و ساعت 8:9 |