عشق پدر فرزندي، كلمه اي بظاهر ساده ولي سرشار از معني ...
فرزندي از گوشت و پوست خودت، آنهم نه يك فرزند معمولي، يك افتخار، يك سربلندي براي پدرش، يك جوانمرد واقعي، يك استاد مهربان، يك دوست، يك انسان ...
و او خود شاهد بود كه چنين گلي در پيش چشمانش پرپر شد ...
او خود به چشم خويشتن ديد كه جانش مي رود ...
سخت است، فرزندي به آن عزيزي را آنهم در سن چهل سالگي، در اوج موفقيت، در قله زندگي، از دست دادن ... و او ديد، و گرييد اما هرگز از لبانش دور نشد:
الحمدالله رب العالمين، خدايا شكرت
سيزده سال با اين غم جانكاه زندگي كرد، سيزده سال در خفا گريه كرد كه چرا فرزندش، دلبندش زودتر از او به ديار دوست شتافت ...
شايد از همان ابتدا شوق رفتن داشت، اما بار امانت را نمي توانست رها كردن، چون او خود مانند فرزندش اسوه مردانگي و جوانمردي بود، پس سيزده سال با خون دل زيست و باغباني گلهاي نوشكفته فرزندش را برعهده گرفت ...
تا يك سال پيش، در اربعين گذشته، وقتي ديگر طاقتش طاق شده بود گفت:
مرتضي جان، آغوش بگشا كه پدرت ز سفر مي آيد ...

بازا و دل تنگ مرا مونس جان باش
وين سوخته را محرم اسرار نهان باش
آن يار كه گفتا به توام دل نگرانست
گو ميرسم اكنون بسلامت نگران باش
+ نوشته شده توسط حرارت زندگی در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384 و ساعت
12:14 |