تبليغاتX
شاهراه باریک: زمان
دیشب زمین بی تاب بود، حق هم داشت، چیزی نمونده بود که مهمان عزیزش از راه برسه و او هنوز هیچ چیز را آماده نکرده بود... پس باد شروع بوزیدن کرد ... با بیشترین سرعت ... و تمام درختان را از گرد و غبار تمیز کرد ... اما دیگه فرصتی نیست ... چرخهای هواپیما باز شده و باد باید هر چه زودتر آرام بگیره ... هواپیما نشست و زمین در کمال آرامش با یک نسیم ملایم به مسافر عزیزش سلام گفت ...

امروز هم نوبت آسمان است ... آسمان به میمنت حضور این میهمان سفره اش را بروی خلایق گشود ... باران رحمت الهی ... و رحمت برای رحمان ... و آسمان جشن حضور این بزرگ را اینگونه گرفت ...

و مردان بزرگ هم به مانند زمین و آسمان به استقبال این میهمان جلیل القدر می روند ...

و باز میلیونها انسان خواب که شاید حتی یک لرزه هم در دلشان احساس نکرده اند ... پس ای آسمان باز هم ببار و ای زمین باز هم بتاز بلکه حداقل یک نفر دیگر از خواب بیدار شود ...

+ نوشته شده توسط حرارت زندگی در چهارشنبه سی ام فروردین 1385 و ساعت 17:41 |

بي فايده بود.  سوالم بي جواب ماند .

: اينجا .

اين صدا . از پشت سرم . خودش است . درخت سبز . خوب نگاهش كردم . آشناست .

: تو را مي شناسم . تو آني كه مي پرسي . خرد . نتيجه مي گيري . منطق . بدون احساسات فقط دنبال استدلالت هستي . منطق سرد . چه مي خواهي ؟

: من منطق سردم . سخن دريا و آفتاب را من به زبانت ترجمه مي كنم . من مي فهمم و آنچه را مي خواهم كه تو دنبالش هستي .

: چه مي داني ؟

: آنچه تو آموخته اي . من قسمتي از تو هستم . سوالهايت را طرح مي كنم . جوابها را مي شنوم و تفسير مي كنم . نتايج ٬ ميوهايم هستند و ريشه هايم از زمين زندگي مي گيرند . حيات مي گيرند . از زمين ... از تو .

: من زمينم ؟

: آري تو زميني . زندگي در قلب تو جاي گرفته است . بي صدا و آرام . هنگامي كه درختي از زمين ميرويد ٬ زندگي از تو جلوه كرده است . هنگامي كه كار سازنده اي مي كني ٬ زندگي را نشان داده اي . كار زشت هم نشان دهنده زندگي است . اما چهره مخرب آن است . نصيحتي مي كنمت . خراب نكن . بساز .

بي مورد است كه از او هم درباره عشق بپرسم . من که بيشتر از خردم نمي دانم . باد وزيد . صدايش را شنيدم . از باد خوشم نمي آيد . درست است كه وسوسه ام مي كند . وسوسه ؟ شايد پوشش زندگي را كنار مي زند تا عشق نمايان شود . اين خيلي خوب است . اما باز هم از باد خوشم نمي آيد . مي وزد . مي آيد و تكانم مي دهد اما مي رود . مي ترسم حجاب عشق را كنار بزند و بعد رهايم كند . برود . ناپديد شود . آنگاه با حرارت عشق چه كنم ؟ اين سوالم هم بي جواب خواهد ماند . كسي نيست به آن پاسخ دهد . بايد صبر كرد و ديد . مساله زمان است . تا آن گاه مي بايست در برابر باد محكم ايستاد ...

دريا . حرارت زندگي و منطق سرد .ديگر به آنها حسوديم نمي شود . بدون آنها وجود نخواهم داشت . آنها هم بدون من كسي را براي معنا كردنشان نمي يابند . براي اين كه نامشان را ببرد . براي اينكه از آنها كمك بگيرد ... ما دوستيم . دوستاني كه با يكديگرند. بايد باشند . هميشه هستند . دوستاني هميشه همراه ...      

(پایان) متن از دوست همیشه همراه

 

+ نوشته شده توسط حرارت زندگی در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385 و ساعت 13:3 |

: نمي دانم . هر چه ميدانستم گفتم .

سوالم بي مورد بود . نمي داند . گرمم شده . بالاي سرم . خورشيد بي وقفه مي تابد . خورشيد ... آمون . خداي خدايان مصر باستان . تطهير كننده اعظم . كره اي جوشان . منبع انرژي . ستاره ما . گرماي حيات بخش ... حرارت زندگي . نورش چشمم را كور كرد اما خوشم آمد . وجود روشنايي بخش راهها بالاي سرم اميد بخش است .

: خوشحالم كه آن بالايي .

: من نيستم .

او هم مثل دريا است . حرفش را نمي فهمم .

: چرا؟

: اين بالايم تا آن پايين نباشم .

: چرا اين پايين نيستي ؟

: تا از تو دور باشم .

: چرا ؟!

: سرما .

: مگر من سردم ؟

: خيلي زياد . نامهرباني . بي رحمي . سنگدلي . بي اعتنايي . باز هم بگويم ؟ با اين خويها خلق شده اي . اگر نزديكت شوم تو مي سوزي و من يخ مي زنم .

حالا كي خواست اين پايين تو را ببيند !

: از عشق چه مي داني ؟

: عشق . دركش نمي كنم . نبايد بكنم . اصل ٬ براي درك آن خلقم نكرده و بدردم هم نمي خورد . اما حرارتش با من است . بهتر بگويم گرماي عشق ٬ من هستم ...

بي اختيار به پشت برگشتم . انگار صدايي از درخت شنيدم . اما نه . حرارت زندگي ادامه داد

: ... اما جهنم روي زمين است . آتش نمي زند . اما خاكستر مي كند !

: اگر چنين داغ است چرا مرا نمي سوزاند ؟

: زندگي سردش مي كند . ساده بگويم مانند صدفي در ميانش گرفته و مانع شرارتش مي شود .

: تصور مي كردم عشق نيروي حيات را كنترل مي كند .

: همينطور است . تمام نيرويش صرف سرد كردن آن مي شود . براي اين كار اسباب مختلفي در اختيار دارد . فراموشي . حرص . طمع . مال . دنيا . عشق را مي توان كنترل كرد اما هرگز خاموش نمي شود . چون حرارت مرا در اختيار دارد .

: گفتي آتش نمي زند . اما خاكستر مي كند . چرا ؟

: چون با آتش متفاوت است . شعله ندارد . اما حرارت دارد . اگر پوشش زندگي از روي آن كنار رود عالمت را خاكستر مي كند . از بين مي برد . نابود مي كند . اين بد نيست . اصلا بد نيست . اما عالم بايد باشد . بايد بماند . مقدر اين است .

با ترديد گفتم

: مي داني عشق چيست ؟

رك گفت

: نه .

بي فايده بود.  سوالم بي جواب ماند . 

(پایان قسمت دوم)

متن از دوست همیشه همراه

+ نوشته شده توسط حرارت زندگی در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385 و ساعت 18:46 |

به هر سه تاي آنها حسودي مي كنم . به دريا كه متين جلويم گسترده . به خورشيد كه درخشان بالاي سرم مي تابد . حتي به درخت سبز پشت سرم. گفتم دريا . بزرگ و بي كران . آرام و صبور . ساده و پاك و ... آبي . نياز به هيچ توصيفي ندارد . همه چيز در نامش جمع است . دريا . پناه شاعران و عاشقان . مي گيرد بي منت و مي دهد بي انتظار . غم را مي بلعد . با غيض گفتم

: تو خيلي بزرگتر از مني .

بي تامل گفت

: اين حقيقت ندارد . تو بزرگتري .

چه جواب عجيبي . بي ترديد او بزرگتر است . من در برابرش يك ريگ ناتوانم . بي حوصله گفتم

: چرا؟

: اصل ٬ من و تو را از يك ريشه آفريد . از يك گوهر . به هردويمان يك نيرو داد . يك توان . يك انرژي كه در وجود نحيف تو جاي گرفت . اما براي اين كه همان توان در من هم جاي بگيرد ٬ بي كران آفريده شدم . مساله ظرفيت است ...

بي اختيار برگشتم و به درخت سبز خیره شدم . نمي دانم چرا . دريا ادامه داد

: ... تازه باز هم كافي نبود . موجم را مي بيني . تلاطمم را . طوفانم را . اين نيرو وجودم را به آشوب مي كشاند . به هجوم . طوفان نماد عيني آن است . راهي است به تعادل . بي طوفان از هم مي پاشم . اين نيرو فاسدم مي كند . نابودم مي كند . اما تو بي هيچ دردي آن را تحمل مي كني . پس از من بزرگتري .

: اين نيرو چيست ؟

: بودن . حيات . زندگي . نماد آفرينش.

زندگي ؟ ! او زنده است . من هم زنده ام .

: چطور ... من هم زنده ام . اگر زندگي چنين نيرويي است چطور تحملش مي كنم ؟

: تو چيزي داري كه من ندارم . يك مهار كننده . زندگي از آن فرمان مي برد .

: چه ؟

: تو نامش را مي داني . اما من نمي توانم بر زبان آورمش .

: چرا ؟

: چون داغ است . سوزان است . مثل جهنم است . اگر بر زبان آورم به جوش مي آيم . بخار مي شوم .

داغ ... سوزان ... در وجودم ... عشق .

: عشق را مي گويي ؟

: خودش است . كنترل كننده . بالاترين هدف . آخرين اميد . شورانگيزترين هيجان . فقط همينها را مي دانم . وگرنه آن را نمي فهمم . دركش نمي كنم . اما پاكيش را از من دارد .

: نمي فهمم . تو آن را درك نمي كني اما تامينش مي كني ؟

: نه . آن ٬ خودش عنصر است . من قسمتي از آنم . پاكيش . من هر ناپاكي را مي شويم . كثيفي . نجاست . يا در خودم جاي مي دهم . اما باز هم مظهر پاكانم و آن هم هرچقدر پستش كنند . همنوعان تو را مي گويم . دستماليش كنند . باز هم پاك است و در اوج تقدس .

: اما عشق فقط يك كلمه است .

: نه . در قالب كلمه درآورده شده تا تو گمش نكني . مثل روحت كه در جسم جاي گرفت تا ببينيش .

: خوب عشق چيست ؟

: نمي دانم .

: كه مي داند ؟

: نمي دانم . هر چه ميدانستم گفتم .

 

(پایان قسمت اول)

متن از دوست همیشه همراه

 

+ نوشته شده توسط حرارت زندگی در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385 و ساعت 19:26 |

داره بارون مياد، يه بارونه نرم و دوست داشتني، يه بارون عاشق ...

حالشو مي فهمم، مي خواد حرف بزنه، مي خواد دردشو داد بزنه، اما نمي تونه، هيچ راهي نيست بجز باريدن...

بعضي وقتا تند مي باره، مي دونم در اون لحظه عصبانيه، اينقدر عصباني كه مي خواد فرياد بكشه، منتها سر كي؟ اون از دست خودش عصبانيه، پس زار مي زنه ... و زار ميزنه ...

ولي امروز عصباني نيست، امروز دلتنگه ... نمي دونم چطوري توصيفش كنم ولي حالشو حس مي كنم ... يه جور خوشحالي توأم با غم، انگار خوشحاله كه بهار اومده ولي از طرفي مي ترسه زودتر از موعد بذاره بره ...

آسمون گريه مي كنه، گريه اش از غم نيست، از شادي هم نيست، از دوريه، شايد از دوري خورشيد، شايد از دوري ستاره ها، نمي دونم ... و نمي پرسم ... بذار توي حال خودش باشه، بذار خاطراتشو توي ذهنش مرور كنه ... بذار عاشقانه غنچه هاي تازه شكفته و شكوفه هاي نو رسيده  را نوازش كنه ...  و عاشقانه بخونه ...

 

گیتارمو کوک می کنم از تو می خونم

تو می خوای از پیشم بری اینو می دونم

گیتارمو کوک می کنم می خونم از درد

تو این شبهای بی غزل این شبهای سرد

برای قصه های من تو بهترینی

تو شعرهای یخ زده ام عزیزترینی

تو آخرین ستاره ترانه هامی

تو تکیه گاه محکم بهانه هامی

 

ای نازنین لحظه های بی قراری

ای شاعر شبهای شعر بی بهاری

تو می خوای از پیشم بری اینو می دونم

با این صدای بی صدا برات می خونم

گیتارمو کوک می کنم ای نازنینم

من اون یگانه مرد عاشق زمینم ...

 

بازم خوش بحال آسمون ... خوش بحال بارون ... حداقل اينقدر شجاعت داره كه گريه كنه ... چرا ما آدما فكر مي كنيم گريه كردن باعث ضعفه ؟!... چرا ما آدما مثل آسمون و بارون ساده نيستيم؟! ... چقدر دوست داشتم الان جاي بارون بودم ...

 

 

+ نوشته شده توسط حرارت زندگی در شنبه نوزدهم فروردین 1385 و ساعت 11:13 |

يك بار ديگر نگاهش كردم، مثل هميشه مي خنديد، از همان لبخندهاي ساختگي، شايد نمي خواست كسي درد درونش را احساس كنه. خنده هاي بلند و كش دار، مشخص بود، داشت بازي مي كرد مثل قطره اشكي كه در نقش شبنم بازي كنه...

مثل هميشه صاف بود، با قدمهاي محكم هميشگي، و اعتماد بنفس و غرور بي پايان، اما هيچكس هيچگاه از درياي مواج غم چشمان او نپرسيد و هيچكس هيچگاه نفهميد چه در درونش مي گذرد.

 

وقتي فكر مي كنم مي بينم منم نمي شناسمش، نمي دونم چطوري اون لبخند مسخره هميشه روي لباشه! ... نمي دونم چطور مي تونه اينقدر ظاهرش را متفاوت جلوه بده! ... نه منم نمي شناسمش، ... نمي فهمم چرا نبايد درد دلش را براي كسي بگه؟؟ خودش كه هميشه ميگه: " درددل قشنگيش به اينه كه توي دل باشه، اگر به كسي بگي كه ديگه درددل نيست!"

شايدم راست ميگه، شايدم ...

احساس مي كنم خيلي سنگدله! تا براش از مشكلات بقيه حرف مي زني ميگه: "اصلا به من چه؟؟!! به قول شخص شخيص خودم، مگه آدم مشكل كم داره كه ناراحت مشكلات بقيه هم باشه!... اگر قرار بود تو نگران اين مشكل باشي براي تو اتفاق ميافتاد!" ...

هميشه همينطوره! زود بحث را به فلسفه مي كشونه ... زرنگه مي دونم ... راه فرارش همينه ... هرجا كم مياره ميزنه توي كهكشانها ...به قول خودش بلايي سر طرف مياره كه تا خونه گيج ميج بزنه!

اصولا آدم عجيب غريبيه ... ولي بازم بقول خودش براي عجيب بودن هم دليل داره : "مردم آدمهاي عجيبو بيشتر دوست دارن، مي گي نه؟ خب اينم عقيده تو ديگه!"

+ نوشته شده توسط حرارت زندگی در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385 و ساعت 18:8 |

از ماشين پياده شدند. پسرها كه انگار از قفس آزاد شده باشن دويند بطرف جنگل. دخترها گرم صحبت بودند. مردها داشتن محل نشستن را آماده مي كردند و خانمها هم هر كدوم به كاري مشغول بودند. يكي با نوزاد نه ماهش بازي مي كرد و ديگري چايي براي مردها مي ريخت.

يكي از مردها كه بنظر ميامد برادر بزرگتر ديگري باشه سر صحبت را باز كرد.

-         هواي خوبيه، نه؟

-         آره، بالاخره سيزده هم بدر كرديم.

-         ولي انگار حالت خيلي خوش نيست؟

-         نه خوبم، كمي سينه ام درد مي كنه، احتمالا ديشب سرما خوردم.

-         راستي چه خبر از ساختمون ...

 

خانمها هم شروع بصحبت كرده بودند.

-         خدا بد نده؟ چطورشون بود؟

-         نميدونم واالله، ديشب سينه اش درد مي كرد، ولي بعد كه يك كيسه آب گرم گذاشت آروم شد.

-         پس چيزي نيست انشاالله، شمام با اين بچه كوچيك خيلي سختتونه ...

 

نهار را با هم خوردن، و پسرها هنوز غذا تموم نشده دوباره دويدند به سمت جنگل

 

-         ابراهيم الان مي گيرمت ...

 

روز خوبي بود، مي شد گفت همه چيز براي اينكه اين روز رو به يك خاطره بياد ماندني تبديل كنه محيا بود. ديگه كم كم وقت رفتن هم رسيده بود. يكي از مردها صدا زد: "- بچه ها بياين دوتا عكس بگيريم كه بريم"

 

همه كنار هم واستادند، بجز برادر كوچكتر"- آماده ... يك ... دو ... سه" يك عكس گرفته شد، بچه ها جاهاشونو عوض كردند، برادر كوچكتر آمد نشست و دختر نه ماهش را گرفت به بغل. برادر بزرگتر مي شمرد: "- خيلي خوب، آماده ... يك... دو ... سه ..."

چند ثانيه نگذشت كه دخترشو داد بدست خانمش و بسمت درخت دويد. دستش را گرفت بدرخت. انگار حالش بد شده بود. دختر ها با نگراني نگاه مي كردند. " – بابا چي شد؟" "- عمو چطور شد؟"

پسرها هنوز در فكر بازيگوشي و تفنگ بدست، اما در عین حال نگران.

صدا زد: " – منو ببرين توي ماشين حالم خوب نيست."

سريع ماشينو روشن كردند و نشوندنش روي صندلي.

پسر نظاره گر بود كه چطور باباش روي صندلي از حال رفت. " بابا چي شدي؟ بابا بيدار شو ..."

 

ماشيني كه مريض را حمل مي كرد بسرعت نا پديد شد. درماشين ديگه، بچه ها بيقرار نشسته بودند.

" - گريه نكن عزيزم، بابات طوريش نشده ..."

" - عمو را كجا بردن مامان؟ ..."

 

چند ساعتي نگذشت. و بدترين خاطره اون خانواده رقم خورد... انگار قيامت شده بود... همه گريه مي كردن... جيغ مي زدن ... "- داداش كجا رفتي؟؟ داداش منم ببر ..." " – مرتضي ... مرتضي ... خدايا منم بكش ..." و صداي جيغ كودك نه ماهه ... و اشكهايي كه روي صورت مردها نشسته بود ... سيزده اين خانواده هم بدر شده بود ...

 

+ نوشته شده توسط حرارت زندگی در شنبه دوازدهم فروردین 1385 و ساعت 22:8 |

خوشبختي يعني چه؟؟

يك كلمه 7 حرفي به ظاهر ساده كه هنوز هيچ تعريف مشخصي برايش بيان نشده.

براستي خوشبخت كيه و خوشبختي چي؟ چه رنگ و طعمي دارد؟

بعضي معتقدند خوشبختي سبز است، البته نه سبزي گياهان بلكه سبزي اسكناس!

بلي، بعضي خوشبختي را در پول مي دونند، ... جاي شك هم نداره كه پول مي تونه براي مدت كوتاهي خوشي را به انسان هديه بده، اما آيا اين خوشي گذرا خوشبختي بحساب مي آيد؟ مسلما نه ... و مطمئنا همه شما با من همراهي خواهيد كرد كه پول خوشبختي نمي آورد (البته اين هم نه از روي باور بلكه براساس آموخته هاي دوران كودكي يا همان علم بهتر است از ثروت) ...

بعضي مي گويند سلامتي عين خوشبختيست، ... شكي هم نيست كه سلامتي و تندرستي باعث راحتي و بهتر زيستن انسان مي شه اما آيا نابينا يا ناشنوايي را نمي شناسيد كه از زندگيش لذت ببرد؟ مسلما آري ... پس نمي توان گفت كه سلامتي باعث خوشبختيست چراكه هستند كساني كه سلامت كامل ندارند اما خوشبختند.

بعضي اعتقاد دارن خوشبختي در تحصيل علم است، گرفتن ليسانس، شايدم فوق ليسانس ( حتي بعضيا مي گن كارشناسي ارشد! آخه كلاسش بالاتره!)... بعضي مي گن خوشبختي در زيباييه ... بعضيا هم ميگن بروبابا دلت خوشه، خوشبختي ديگه چيه؟؟...

اما واقعا خوشبختي چيه؟؟ مي دونم تا الان چي حدس زدين، حتما فكر كردين مي خوام بگم خوشبختي يعني عاشق بودن!! ... البته از نظر من اينم يك طعمي از خوشبختي مي تونه باشه اما آيا واقعا خوشبختي همينه؟

از نظر من تمام موارد بالا، از جمله پول و سلامتي و زيبايي و علم و عشق همه نمادهايي از خوشبختي هستند، يا بعبارتي نتايج خوشبختي! دليلي هم نداره كه حتما يك آدم خوشبخت همه اينا رو داشته باشه، اصلا شايد هيچكدومو نداشته باشه، يا داشته باشه و از دست بده ولي بازم خوشبخت باشه!

مي دونين چطوري؟... يك مثال مي زنم، شما توي يك رودخانه در حركت هستيد، حالا طوفان ميشه، قايقتون مي شكنه، همه پولتون از بين ميره، زخمي مي شين حتي چيزي نمونده غرق بشين، اما اگر بدونين تا يك ساعت ديگه به خشكي مي رسين بازم نااميد نمي شين و دست و پا مي زنين! و نجات پيدا مي كنين ... حالا يا وسط راه يكي دستتونو مي گيره و يا بالاخره با آب به ساحل مي رسين ... اينجا هم همينطوره، كسي كه خوشبخته، شايد پولشو از دست بده، سلامتيشو از دست بده، زيباييشو از دست بده، اصلا همه چيزشو از دست بده، اما چون مي دونه يكي اون بالا هست كه مواظبشه و ميدونه كه اگر بر مشكلات صبر كنه و شكر كنه بالاخره به زندگي جاودان و راحت مي رسه، ايستادگي مي كنه و باور داره كه خوشبخته و واقعا هم خوشبخته ... كسي شك داره؟؟

 

حالا شما بگين ... شما فكر مي كنين خوشبختين؟؟؟

(نگران نباشید من حالم خوبه، نه نه چیزی توی سرم نخورده فقط شام یکم زیادی خوردم )

+ نوشته شده توسط حرارت زندگی در دوشنبه هفتم فروردین 1385 و ساعت 15:32 |
شب در آن جنگل ساکت سرد

برف و تاریکی و سوز و سرما

باد یخ بسته هنگامه می کرد

بسته برف و سیاهی ره ما

*

با رفیقی در آن تیره جنگل

راه گم کرده بودیم و ، در دل

حسرت آتش سرخ منقل

آتشی بود جانسوز بر دل

*

راستی، بود این همدم من

پهلوانی بسان تهمتن

قهرمانی جسور و قوی تن

سینه پولاد و بازو چو آهن

*

منکر عشق و شوریدگی ها

بی خیال از غم زندگانی

دل در آن سینه چون سنگ خارا

غافل از کیمیای جوانی

*

من جوانی پریشان و عاشق

سخت شوریده، دلداده، شاعر

زندگی درهم و ناموفق

رنج و غم دیده، آشفته خاطر

*

او، همه قدرت و پهلوانی

من، همه عشق و شوریدگی ها

من شده پیر اندر جوانی

او از این بی خیالی توانا

*

باد یخ بسته هنگامه می کرد

ما خزیده پناه درختی

شب در آن جنگل ساکت سرد

خورده بودیم سرمای سختی!

*

آن قوی پنجه از سوز سرما

عاقبت گشت بی حال و مدهوش

من در اندیشه آن دلارا

کرده سرما و دنیا فراموش

*

آتش عشق آن یار زیبا

شعله ور بود در سینه من

تا رهانید جانم ز سرما

جاودان باد گنجینه من!

 «فریدون مشیری»

 

+ نوشته شده توسط حرارت زندگی در جمعه چهارم فروردین 1385 و ساعت 22:16 |