از ماشين پياده شدند. پسرها كه انگار از قفس آزاد شده باشن دويند بطرف جنگل. دخترها گرم صحبت بودند. مردها داشتن محل نشستن را آماده مي كردند و خانمها هم هر كدوم به كاري مشغول بودند. يكي با نوزاد نه ماهش بازي مي كرد و ديگري چايي براي مردها مي ريخت.
يكي از مردها كه بنظر ميامد برادر بزرگتر ديگري باشه سر صحبت را باز كرد.
- هواي خوبيه، نه؟
- آره، بالاخره سيزده هم بدر كرديم.
- ولي انگار حالت خيلي خوش نيست؟
- نه خوبم، كمي سينه ام درد مي كنه، احتمالا ديشب سرما خوردم.
- راستي چه خبر از ساختمون ...
خانمها هم شروع بصحبت كرده بودند.
- خدا بد نده؟ چطورشون بود؟
- نميدونم واالله، ديشب سينه اش درد مي كرد، ولي بعد كه يك كيسه آب گرم گذاشت آروم شد.
- پس چيزي نيست انشاالله، شمام با اين بچه كوچيك خيلي سختتونه ...
نهار را با هم خوردن، و پسرها هنوز غذا تموم نشده دوباره دويدند به سمت جنگل
- ابراهيم الان مي گيرمت ...
روز خوبي بود، مي شد گفت همه چيز براي اينكه اين روز رو به يك خاطره بياد ماندني تبديل كنه محيا بود. ديگه كم كم وقت رفتن هم رسيده بود. يكي از مردها صدا زد: "- بچه ها بياين دوتا عكس بگيريم كه بريم"
همه كنار هم واستادند، بجز برادر كوچكتر"- آماده ... يك ... دو ... سه" يك عكس گرفته شد، بچه ها جاهاشونو عوض كردند، برادر كوچكتر آمد نشست و دختر نه ماهش را گرفت به بغل. برادر بزرگتر مي شمرد: "- خيلي خوب، آماده ... يك... دو ... سه ..."
چند ثانيه نگذشت كه دخترشو داد بدست خانمش و بسمت درخت دويد. دستش را گرفت بدرخت. انگار حالش بد شده بود. دختر ها با نگراني نگاه مي كردند. " – بابا چي شد؟" "- عمو چطور شد؟"
پسرها هنوز در فكر بازيگوشي و تفنگ بدست، اما در عین حال نگران.
صدا زد: " – منو ببرين توي ماشين حالم خوب نيست."
سريع ماشينو روشن كردند و نشوندنش روي صندلي.
پسر نظاره گر بود كه چطور باباش روي صندلي از حال رفت. " بابا چي شدي؟ بابا بيدار شو ..."
ماشيني كه مريض را حمل مي كرد بسرعت نا پديد شد. درماشين ديگه، بچه ها بيقرار نشسته بودند.
" - گريه نكن عزيزم، بابات طوريش نشده ..."
" - عمو را كجا بردن مامان؟ ..."
چند ساعتي نگذشت. و بدترين خاطره اون خانواده رقم خورد... انگار قيامت شده بود... همه گريه مي كردن... جيغ مي زدن ... "- داداش كجا رفتي؟؟ داداش منم ببر ..." " – مرتضي ... مرتضي ... خدايا منم بكش ..." و صداي جيغ كودك نه ماهه ... و اشكهايي كه روي صورت مردها نشسته بود ... سيزده اين خانواده هم بدر شده بود ...

+ نوشته شده توسط حرارت زندگی در شنبه دوازدهم فروردین 1385 و ساعت
22:8 |