تبليغاتX
شاهراه باریک: زمان

 

آنگاه كه شب شد ٬ ستاره كوچكي در آسمان درخشيد

 

و آنگاه كه تنها بودم ٬ قطره اشكي همراهم شد

 

آنگاه كه پروانه آمد ٬ زنبق سپيدي ميان گلها روييد

 

                                          و آنگاه كه تو آمدي ... عاشق شدم

                                  

 

+ نوشته شده توسط حرارت زندگی در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 و ساعت 19:0 |

من از دریچه چشمت به آفتاب رسیدم
سبد سبد گل خورشید از نگاه تو چیدم

به شوق روی تو از مرز آفتاب گذشتم
به بیکرانه ترین کهکشان عشق رسیدم

+ نوشته شده توسط حرارت زندگی در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385 و ساعت 8:5 |

نفسم گرفت

                قلبم ايستاد

                                دستم لرزيد

                                                پايم سست شد

 

شادي محو شد

                     غصه فوران كرد

                                         دلم ريخت

                                                      اشكم خشك شد

 

 

اميد ٬ دلم را بدست نياورد

                             درد ٬ وجودم را گرفت

 

غم ٬ روحم را فتح كرد

                              جسمم ناتوان شد

 

 

روز سوزان تنهاييم شب نشد

                                        شب توفان آهم بسر نيامد

چله بلند صبرم به پايان نرسيد

                                  سال هفتم خشكي ام نگذشت

 

آخرين بند سرودم فراموش شد

                                     آخرين فصل كتابم ناتمام ماند

اولين بيت غزل از يادم رفت

                                        آخرين روز ديدار به يادم آمد

 

 

رنج عالم را كشيدم

                           به آرزويم نرسيدم

خير از دنيا نديدم

                  نداي حق خدا را نشنيدم

 

 

                                                 بي تو ...

 

( از دوست همیشه همراه)

+ نوشته شده توسط حرارت زندگی در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385 و ساعت 19:51 |

بزرگی می گفت:

با همه مشورت کن

اما

تصمیم آخر را فقط خودت بگیر!

+ نوشته شده توسط حرارت زندگی در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385 و ساعت 20:13 |
حتما شما هم تجربه کردین، بعضی روزها هست که واقعا آدم رو شانسه ... مثلا امروز ... دست بهرکاری زدم خوب از آب در اومد ... از هر کس درخواستی کردن بی بروبرگرد قبول کرد ... بقول بروبکس امروز اگر لب جوب می رفتم دریا می شد!!!

در عین حال بعضی روزها هست که آدم ته بدشانسی، یعنی واقعا لب دریا که بری دریا خشک میشه ... میبینی یه کاری از چند ماه قبل برنامه ریزی کردی، ولی خراب میشه ... میبینی یه قرار مهم داری ولی ماشین پنچر میشه ... یا حتی روزی که امتحان داری خواب می مونی ....

بعضی ها به شانس اعتقاد ندارن ... می گن همش به خود آدم بستگی داره، اما من این حرفو قبول ندارم، بی شک چیزی شبیه شانس وجود داره، حالا اگر بعضی ها حال می کنن بهش بگن اقبال یا بگن قسمت، اینها همه بماند!! و اینکه این تیکه از کی بود هم بماند!!

+ نوشته شده توسط حرارت زندگی در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 20:2 |

جلوي كامپيوتر نشستم و دارم به گذشته فكر ميكنم ... به كارهايي كه تاحالا كردم و كارهايي كه مي تونستم و نكردم ... به دروغهايي كه تاحالا گفتم ... به قولهايي كه تاحالا دادم و عمل نكردم ... محسن چاووشي هم داره مي خونه ... بياد ميارم كه چقدر ازش بدم مياد ... چرا؟؟ شايد چون بقيه دوستش دارن ... ترانه در تمام وجودم نفوذ مي كنه و كم كم از خود بي خود ميشم ...

 

من كه توي سياهي ها از همه رو سياهترم

ميون اون كبوترها با چه رويي بپرم؟؟ ...

 

اشك توي چشمام حلقه ميزنه ... يك لحظه احساس مي كنم از خودم متنفرم ... من ... كسي كه همه فكر مي كنن جزو بهترينهام ... تا كي ميخوام خودم و بقيه را گول بزنم ؟ آيا من واقعا همونيم كه هستم؟ احساس ميكنم بازم شكست ميخورم ... بازم نصفه نيمه رها ميشه ... ولي نه ... اينبار فرق ميكنه ... اينبار نميخوام بقيه را نااميد كنم ... ميخوام دوباره شروع كنم ... ايندفعه از با تجربه ها كمك مي گيرم ... و غرورم را كنار مي ذارم ... محسن هنوز داره ميخونه ...

 

تو همين فكرها بودش

كلاغه عاشق عاشق

يك دلش ميگفت برو

يك دلش ميگفت بمون

كه يكهو صدايي كفت

تو نترس و راهي شو

به سياهي فكر نكن

تو يه زائري برو ...

 

صداي ترانه كم كم گم ميشه ... و من هنوز در غباري از بيم و اميد شناورم ...

+ نوشته شده توسط حرارت زندگی در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 23:2 |

بازي با واژه ها! چيزي كه بعضي ها منو به اون متهم مي كنن ...

البته نمي گم اينطور نيست ... به نظر من اين يك موهبت الهي هم هست ... اينكه آدم بتونه كلمات رو آنطور كه شايسته هست بكار ببره و راحت تر به هدفش برسه ، هرچند من اصلا حرفه اي نيستم ...

 

اگر خوب به واژه ها دقت كنيم مي بينيم كه چطور ميشه با عوض كردن يك كلمه با مترادفش، تمام معني يك جمله را عوض كرد ... كلماتي مثل دوستي و عشق ... در معني يكي هستند ولي جايگاهاي متفاوتي دارن ... يا مثل دو كلمه مجنون و ديوانه ... دقيقا يك معني ميدن ولي اگر به كسي بگيم ديوونه خيلي بيشتر ناراحت مي شه تا بهش بگيم مجنون ... سه كلمه كابوس، خواب و رويا ... تقريبا هم معني هستند ولي كاربردهاي كاملا متفاوت دارن ...

 

اگر همه ياد مي گرفتن چطور از واژه ها استفاده كنن ديگه دوستها از هم نمي رنجيدن، ديگه زن و شوهرها با هم دعوا نمي كردن و ديگه خواهر و برادرها به سر و كله هم نمي پريدن!!

خلاصه اينكه اصلا خجالت نكشين اگر بهتون مي گن كه شما با واژه ها بازي مي كنين!! اين يك هنره و هنر نزد ايرانيان است و بس!! حتي اگر بهتون ميگن محافظه كار و يا حتي ترسو، بازم ناراحت نشين، چون ترس هم در جاي خودش يك هنره! از قديم گفتن يك ترسوي زنده بهترست از يك قهرمان مرده ...

+ نوشته شده توسط حرارت زندگی در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 21:56 |

زمانهای قديم وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.

ذکاوت گفت : بياييد بازی کنيمٍ ، مثل قايم باشک...

ديوانگی  فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم...

چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد همه قبول کردند. ديوانگی چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد!!

يک ..... دو ..... سه ...

همه به دنبال جايی بودند تا قايم بشوند.نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد. خيانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد. اصالت به ميان ابرها رفت . هوس به مرکززمين به راه افتاد. دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به اعماق دريا رفت ! طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت. حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق .

آرام آرام همه قايم شده بودند وديوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار...

اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود. تعجبی هم ندارد مخفی کردن عشق خيلی سخت است.

ديوانگی داشت به عدد 100 نزديک می شد که...

عشق رفت وسط يک دسته گل رز و آرام نشست.

ديوانگی فرياد زد ، دارم ميام، دارم ميام

همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود!

بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيداما از عشق خبری نبود.

ديوانگی ديگر خسته شده بودکه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت: عشق در آنسوی گل رز مخفی شده است...

ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه  از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد .

صدای ناله ای بلند شد ...عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت ... شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود.

ديوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت: حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتونی کاری بکنی ، فقط ازت خواهش  میکنم از اين به بعد يارمن باش ...همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم .

و از همان روز عشق هميشه كور است و ديوانگي بهمراه اوست!

 

+ نوشته شده توسط حرارت زندگی در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 7:55 |
 خانمي‌ از منزل‌ خارج‌ شد و در جلوي‌ در حياط با سه‌ پيرمرد مواجه‌ شد. زن‌ گفت‌: شماها رانمي‌شناسم‌ ولي‌ بايد گرسنه‌ باشيد لطفا به‌ داخل‌ بياييد و چيزي‌ بخوريد ولي‌ آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌با هم‌ داخل‌ شويم‌ . 
  زن‌ علت‌ را پرسيد و يكي‌ از آنها توضيح‌ داد كه‌: اسم‌ من‌ ثروت‌ است‌ و به‌ يكي‌ ديگرازدوستانش‌ اشاره‌ كرد و گفت‌ او موفقيت‌ و ديگري‌ عشق‌ است‌. حالا برو و مسئله‌ را با همسرت‌ در ميان‌بگذار و تصميم‌ بگيريد طالب‌ كداميك‌ از ما هستيد! زن‌ ماجرا را براي‌ شوهرش‌ تعريف‌ كرد.
 شوهر كه‌بسيار خوشحال‌ شده‌ بود با هيجان‌ خاص‌ گفت‌: بيا ثروت‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را مملو از دارايي‌نماييم‌. اما زن‌ با او مخالفت‌ كرد و گفت‌: عزيزم‌ چرا موفقيت‌ را نپذيريم‌! در اين‌ ميان‌ دخترشان‌ كه‌ تا اين‌لحظه‌ شاهد گفت‌ و گوي‌ آنها بود گفت‌: بهتر نيست‌ عشق‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را سرشار از عشق‌كنيم‌؟ سپس‌ شوهر به‌ زن‌ نگاه‌ كرد و گفت‌: بيا به‌ حرف‌ دخترمان‌ گوش‌ دهيم‌، برو و عشق‌ را به‌ داخل‌دعوت‌ كن‌،
 سپس‌ زن‌ نزد پيرمردان‌ رفت‌ و پرسيد كداميك‌ از شما عشق‌ هستيد؟ لطفا داخل‌ شويد ومهمان‌ ما باشيد. در اين‌ لحظه‌ عشق‌ برخاست‌ و قدم‌ زنان‌ به‌ طرف‌ خانه‌ راه‌ افتاد. سپس‌ آن‌ دو نفر هم‌ بلندشده‌ و وي‌ را همراهي‌ كردند .
 زن‌ با تعجب‌ به‌ موفقيت‌ و ثروت‌ گفت‌: من‌ فقط عشق‌ را دعوت‌ كردم‌! دراين‌ بين‌ عشق‌ گفت‌: اگر شما ثروت‌ يا موفقيت‌ را دعوت‌ مي‌كرديد دو نفر از ما مجبور بودند تا بيرون‌منتظر بمانند اما زماني‌ كه‌ شما عشق‌ را دعوت‌ كرديد، هر جا كه‌ من‌ بروم‌ آنها نيز همراه‌ من‌ مي‌آيند .
 هر كجا عشق‌ باشد در آنجا ثروت‌ و موفقيت‌ نيز حضور دارد .

 

+ نوشته شده توسط حرارت زندگی در شنبه نهم اردیبهشت 1385 و ساعت 12:59 |

خيلي شارژم، خيلي خيلي .... مي خوام درخت را در آغوش بگيرم... ميخوام گلها رو ببوسم ... و همراه بلبل بخونم:

 

اي همراه من، تنها با تو تا اوج عشق هم پروازم،با قلب تو دل دادم من هم آغازم

تو همپاي من تنها با من هم آوايي، با درد من آشنايي، تكيه گاهي هم صدايي

ما فرياد عشق در قلب شب، دلگرميه عاشق هاي بي صداييم

ما دل مي بازيم دريا دريا تا بيكران، عاشقهاي بي پرواييم

تو با من بمان اي مهربان، چون بام شب در آسمان بر من بتاب تا بيكران مثل مهتاب

من تا مرز جان از عشقمان، مي سوزم اي آرام جان بر من بتاب تا كهكشان مثل آفتاب

ما فرياد عشق در قلب شب دلگرميه عاشقهاي بي صداييم

ما دل ميبازيم دريا دريا تا بي كران عاشقهاي بي پرواييم ...

 

ديگه از دست هيچ كس ناراحت نيستم ... اصلا چه ارزشي داره كه تو اين دو روز دنيا الكي خودمو ناراحت كنم ... بخصوص كه با ناراحتيم ديگري را هم ناراحت كنم ...

امروز همه جا قشنگه ... هوا گرمه ولي من حسش نمي كنم ... امروز آبيه ... آبيه آسموني ... خيلي لطيف و خيلي آروم ... امروز حرارت زندگي بودن را يك باره ديگه حس كردم ... امروز من از هميشه داغ ترم ... و از هميشه خنك تر ... من امروز بازم با تمام وجودم احساس كردم كه خوشبختم ... خيلي خيلي خيلي ........

 

+ نوشته شده توسط حرارت زندگی در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385 و ساعت 12:24 |
اشتباه می کردم ... شایدم اولش کار درستی بود ... شاید دست زمانه اینکارو کرد ...

فکر میکردم وقتی چند نفر بهت قول میدن پشتت باشن روی قولشون وامیستن، اما اشتباه کردم ... نمی دونم شاید فراموش کردن اون شبی رو که توی خیابون راهنمایی دستشون را فشردم و ازشون قول گرفتم که هرجا مشکلی پیش بیاد با من باشن ... حالا فراموش کردنش اشکالی نداره، میشه تحملش کرد ... ولی اینکه پرچم بردارن و رهبری سپاهی را بعهده بگیرن و مقابلم بایستن ... نه... اصلا قابل حضم نیست ...

البته دریا اینطور نیست، اون بر اساس طبیعت جوشانش کمابیش تنهام نذاشته، بالاخره دریاست وسیعتر از اینه که بخواد قولشو فراموش کنه ... اگرم بعضی وقتا با موجش چند روزی ناپدید میشه دست خودش نیست ... اینجوریه دیگه ...

ولی منطق سرد، احساس می کنم زیادی سرد شده، خیلی سرد، بالاتر از انجماد... دیگه اون نزدیکی قدیم را نداره ... شاید من دیگه نمی تونم نزدیکش برم، چون نابود کننده شده ... شایدم من حرارتم خیلی بالا رفته ... اونقدر که سرماشو نمی تونم تحمل کنم ... شایدم ...

و دوست همیشه همراه، کو؟ کجاست؟؟ مگه نمی بایست همیشه همراهم باشد؟؟ پس کجاست؟

آهای دوست همیشه همراه من، کجایی؟؟ یعنی اینقدر سوزان شدم که دیگه نمی تونی نزدیکم بشی؟؟ یعنی اینقدر پرحرارتم که دیگه صحبت کردن باهام غیر ممکن شده؟؟

حالا چه می توان کرد؟؟ میگه صبرت کمه ... شایدم راست میگه ... باشه من صبر می کنم ... اما فقط ای کاش دستهامان فراموش نمی شد ...

+ نوشته شده توسط حرارت زندگی در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385 و ساعت 20:19 |

خيلي سخته بين آدمايي باشي كه هيچ كدوم حرفتو نمي فهمن ... بعضيا الكي تصديق مي كنن و بعضيا هم مسخرت مي كنن.

درست مثل اين مي مونه كه يه آدمو بندازن تو قفس خرسا، اگر خرسه خوب باشه باهات راه مياد، اذيتت نمي كنه ولي اگر خرسه وحشي باشه مگه شانس بياري فقط نخورتت!! حالا فرض كن اين بيچاره بشينه با خرسا درد دل كنه، بگه بله ما يك چيزي داريم به نام عقل! يك چيزي داريم به نام احساس، ما فكر مي كنيم!! جالبه نه؟ خرسا هم فقط نگاش مي كنن...

همين وضعيت چند وقته براي من پيش اومده ... بعضيا سوالاتي ازم مي پرسن كه مي دونم اگر جوابشونو بدم ازش سر در نمي يارن ... اصلا تا حالا چنين تجربه اي نداشتن كه حالا بخوان دركش كنن و بگن آره فهميديم ... اينكه بعضي چيزا توي زندگي انسان اينقدر مهمه كه جون آدم هم براش بره هيچه چه برسه يك ساعت از كلاس ... حالا فرض كن بهشون بگي من توي بهشت بودم، نه بهشت كمه ... يه جايي بهتر از بهشت ... خيلي بهتر ... خيلي بالاتر ...

اصلا ولش كن ... بذار توي دل بمونه ... همونجا جاش امن تره ... چه فرقي مي كنه؟؟ چيزي كه تجربه نشده باشه باورش سخته، حتي شايد غير ممكن باشه، كسي هم كه تجربه اش كرده باشه كه ميفهمه من چي مي گم پس بازم نياز بگفتن نداره ...

 

+ نوشته شده توسط حرارت زندگی در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385 و ساعت 22:4 |