تبليغاتX
شاهراه باریک: زمان

...........

................

... ... ...    ...    ...    ....

عزيزان همراه، شما را به شنيدن غزل زير دعوت مي كنم ...

 

ياري اندر كس نمي‌بينم ياران را چه شد
دوستي كي آخر آمد دوستداران را چه شد
آب حيوان تيره گون شد خضر فرخ پي كجاست
خون چكيد از شاخ گل باد بهاران را چه شد
كس نمي‌گويد كه ياري داشت حق دوستي
حق شناسان را چه حال افتاد ياران را چه شد

...........

....   ...  ... .. . ....   ...   ...   ....

....... ..........

 

به گزارش خبرنگار اعزامي ما به اين منطقه، اوضاع آرام است. ديشب رئيس جمهور اين كشور در يك كنفراس خبري اعلام كرد .....

 

.... ......

................

 

...... ....      .......

 

يك پاس زيبا و حالا موقعيت تك به تك مهاجم تيم سفيد، دروازه بان را هم جا ميزاره، دروازه خالي و توي دروازه     توي دروازه    گل براي تيم .....

 

.......     ......

...................

... ... . . ......  ..  ....

 

من الاهالي العربيون المجاهدون قال .....

 

....... ... ....

 

زندگي ... .. . .. . ... امواج راديويي .. . .. .......

 

 

+ نوشته شده توسط حرارت زندگی در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 و ساعت 11:39 |
امشب همون شبی بود که منتظرش بودم. الان شارژ شارژم ... توپ توپ. اینقدر که حتی یک سر به دیوید زدم و احوالش رو پرسیدم. این آخر شبی هم تفالی به خواجه شیراز زدم تا عیش امشب تکمیل شده باشه:

چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید     ***  ز باغ عارض ساقی هزار لاله برآید

نسیم در سر گل بشکند کلاله سنبل      ***  چو از میان چمن بوی آن کلاله برآید

حکایت شب هجران نه آن حکایت حالیست  ***    که شمه ای ز بیانش به صد رساله برآید

بسعی خود نتوان برد ره بگوهر مقصود ***     خیال بود که این کار بی حواله برآید

گرت چو نوح نبی صبرهست درغم طوفان ***      بلا  بگردد  و  کام  هزار  ساله  برآید

نسیم زلف تو چون بگذرد بتربت حافظ ***    ز خاک کالبدش صد هزار لاله برآید

 

+ نوشته شده توسط حرارت زندگی در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 و ساعت 22:9 |
سلام به همه دوستان

امروز حال نوشتن ندارم به چندین دلیل که یکیش اردوی دیروز هست

فقط اومدم بگم دیروز جاتون خیلی خالی بود. و اینکه عکسهای زیر مربوط به بوژان محلی هست که رفته بودیم. انشاالله به زودی دوباره آپ می کنم.

 

+ نوشته شده توسط حرارت زندگی در شنبه بیستم آبان 1385 و ساعت 8:36 |

يك حس غريب ... يك حال عجيب ... هم نگرانم، هم خوشحال، هم خسته، هم پرشور، هم عصباني، هم بي خيال ....

 

امروز از اون روزاست ... از اون روزايي كه شب نمي شن ... از همون روزايي كه زمان يا نميگذره يا اگر ميگذره خيلي كند مي گذره ...

ديروز ولي برعكس بود ... ديروز از اون روزايي بود كه خيلي زود ميان و ميرن ... آره، ديروز بود كه بعد از انتظار چند ماهه بالاخره همه كارا با هم به نتيجه رسيد ... اينهمه انرژي و فكري كه صرف ديروز شده بود در عرض چند ساعت تموم شد ... مثل هميشه يكسري تلخي هايي وجود داشت اما با همه تلخي ها نتيجه شيرين بود ... و همين شيريني كه ديروز رو به فصل جديدي در دفتر خاطرات تبديل مي كنه ....

 

بعد از 45 روز دوباره به اينجا رسيدم ... بعد از گشت و گذار فراوان در اعماق وجود خودم و ديگران ...

امروز دوباره دارم همون ترانه هاي قديمي رو گوش مي دم ... همون كلاغ روسياه ... اما امروز من احساس نمي كنم كه اون كلاغه منم ... امروز من خودمو بين كبوترا احساس مي كنم ... هرچند هنوز دلهره اينو دارم كه نتونم همپاي اونا پرواز كنم ... اونا خيلي سبكترن ... خيلي تيزپر ....

 

براي امروز كافيه ... ديگه بايد برم ثانيه ها رو بشمرم تا شب فرا برسه و بلكه خبري كه سالهاست منتظرشم بهم برسه و عيش ديروز رو تكميل كنه ... همچنان خواهم راند ... همچنان خواهم خواند ....

 

+ نوشته شده توسط حرارت زندگی در چهارشنبه دهم آبان 1385 و ساعت 11:52 |